![]() |
![]() |
|
| مبا حثی در باب فلسفه ,کلام و .... |
|
از مرگ كه حرف میزنیم دل خوشی نداریم. اگر کسی بگوید خدمت میرسیم به شرط حیات، عصبانی میشویم و اگر دوستش داشته باشیم، فریادی بر سرش میکشیم که این چه حرفی است که میزنی. چرا از مرگ گریزانیم؟ مرگ از چه روزنهای وارد میشود و جان نوزادی را که مهمان رحم مادری مهربان است و هنوز پا بر گهواره زمین نگذاشته میگیرد؟ آیا فرشته مرگ داخل شکم مادر حضور دارد یا بیرون از آن؟ اگر بیرون، پس کی و چگونه جان نوزاد را میگیرد؟ و اگر درون مادر است کي و چطور وارد شده؟ آیا امکان دارد موجودی از بیرون وارد بدن انسان بشود؟ در ضمن خود حیات طفل چطور و از کجا وارد بدن او شده است؟ اجازه بدهید کمی بر پهنای سؤال بیفزاییم؛ فرشته مرگ چگونه جان انسانها را میگیرد؟ وقتی روح از بدن جدا میشود چه اتفاقی میافتد؟ چگونه روح از بدن جدا میشود؟ دوستی داشتم که رشتهاش روانشناسی بود. صحبت از مرگ و قیامت شد. میگفت روانشناسی میگوید نباید راجع به مرگ اندیشید، چون مرگ پایان زندگی است و انسان را ناراحت میکند، لذا انسان نباید به چیزهای ناراحت کننده فکر کند، از طرف دیگر میپرسید اما دین میگوید باید راجع به مرگ اندیشید و نباید از مرگ غافل بود و تأکید دارد که ای بی خبر از گذر غافله مرگ غافل منشین در گذر پر خطر مرگ کدام یک را باید پذیرفت؟ حرف علم یا حرف دین را؟کدام سخن درست است؟ چه ربطهای بین علم و دین وجود دارد؟ همکاری و پشتیبانی یا نزاع و درگیری؟ تعارض یا تعاضد؟ آیا قضاوت کردن راجع به مرگ به اين دليل كه چون مهمان ناخوانده است و هر آن ممکن است از راه سر برسد و ما را هم با خود ببرد، باعث ناراحتی و نگرانی و افسردگی و اضطراب و استرس و دلهره و دلشوره و دلواپسی است، درست است؟ آیا باید با پذیرفتن حرف علم، بخشی از واقعیت را آگاهانه حذف و سانسور کرد و تعمداً به فراموشی سپرد و با زحمت به آن فکر نکرد و آن را به اجبار خفه و مخفی کنیم و به سراغ شادی برویم؟ یا حرف دین را بپذیریم و هم آغوش غم و غصه و ناراحتی روزگار بگذرانیم؟ کدام سخن صحيح است؟ هر دو؟ هیچکدام؟ یا حرف علم درست است یا حرف مذهب؟ نمیشود که سخن هر دو درست و سخن هر دو غلط باشد، چون بالاخره امكان ندارد كه هم به مرگ بیندیشیم و هم به مرگ نیندیشیم، یا باید راجع به مرگ فکر کنیم یا نباید راجع به مرگ فکر کنیم، نمیتوانيم هر دو را با هم در يك زمان تأیید و یا هر دو را در يك زمان و با هم رد کنبم. راه سومی هم وجود ندارد. دارد؟ شما اگر حتی بخواهید مرگ را با هر معنا و مفهومی که به آن میدهید، اثبات بکنید باید راجع به آن بیندیشید و برعکس حتی اگر بخواهید مرگ را انکار کنید باز هم باید راجع به آن بیندیشید. چرا؟ برای اینکه بدانید چه چیزی را تأیید و یا انکار میکنید. از طرف دیگر اگر کسی همینطوری، همینطوری یعنی بدون دلیل و مدرک و سند، سخنی را پذیرفت یا نپذیرفت متهم میشود که انسانی ساده لوح و یا فردی بدون منطق است. به هر حال چه برای تأیید و چه برای انکار مرگ باید از دالان تفکر گذشت. آیا کالبد شکافی و بحث پیرامون مرگ یک تراژدی غم انگیز و اندوهناک نیست؟ آیا میشود مرگ را لمس کرد؟ آیا میشود مرگ را بویید؟ آیا میشود مرگ را دید؟ مرگ چه رنگی است؟ یا چه رنگی میتواند باشد؟ سفید؟ سیاه؟ صورتی؟ طلایی؟ آبی آسمانی؟ نه! پس چه رنگی؟ به رنگ عشق؟ شاید! آیا میشود مرگ را چشید؟ آیا مرگ بی مزه است یا با مزه؟ آیا مرگ، سمی تلخ و زهر آگین است یا شربتی شیرین و خوش گوار؟ آیا مرگ خنده دار است؟ مرگ تراژدی است یا کمدی؟ چگونه میتوان دریافت که حقیقت مرگ چیست؟ آیا مرگ پایان زندگی است؟ در کتابی دیدم که زندگی را نوشته بود زندهگی، آیا واقعاً مرگ پایان زندهگی است؟ زنده یعنی چه؟ زندگی یعنی چه؟ مرگ یعنی چه؟ آیا مرگ واقعاً مردهگی است؟ خوب وقتی ما معنی زندهگی را بفهمیم آنگاه معنای زنده گی را بهتر درک نخواهیم کرد؟ آیا مردهگی پایان زندهگی است؟ اگر مردهگی پایان زندهگی است، پس چرا زنده هستیم؟ زنده هستیم که چه بشود؟ اصلاً چرا باید زنده باشیم؟ چرا باید زندگی کنیم؟ فرق زنده با زندگی چیست؟ آیا تفاوت ماهوی با هم دارند یا فقط پاي یک تمایز لفظی درکار است؟ آیا مرگ «وجود» دارد؟ شاید بگویید این سؤال که ساده است و پاسخش هم یک کلمه است؛ بله! اجازه بدهید سؤالم را طور دیگری بپرسم: آیا مرگ از مقوله هستی است یا از مقوله نیستی؟ البته در این سؤال مقوله به معنای فلسفیاش مد نظر نیست. به عبارت دیگر يادتان هست كه سهراب گفته بود پشت دریاها شهری است؛ حالا سؤال این است که؛ آیا پشت دریای زندگی هر یک از ما شهری هست تا لازم باشد مثل سهراب بگوييم قايقي بايد ساخت؛ تا که با قایق مرگ به آن شهر برویم. عجب! مگر ما مرگ را ميسازيم؟ چه چيز مرگ را ما ميسازيم؟ خودش را يا كيفيتش را؟ بماند؛ يا بگوييم نه وقتی با قایق مرگ از دریای زندگی گذشتیم به عدمستان میرسیم، به هیچستان، به پوچستان، به خالیستان، به تاریکی و سیاهی و محض. قايق هم خودش ميآيد و ما ميبرد و اصلاً ساخت و سازي در كار نيست. بیاییم یک بار تصور کنیم که بعد از مرگ پا به یک شهر میگذاریم، شهری با منظرهها و چشم اندازهای زیبا و قصرهای باشکوه و خیابان های سنگ فرش و باغهای وسیع با درختان سر به فلک کشیده و چشمه سارهایی که قل قل از زمین میجوشند و شرشر از کنار درختها و بوتهها و گلها و شکوفهها با چابکی روی ماسهها و سنگریزههایی از طلا و جواهر و الماس سر میخورند و به سمت قبله راهشان را ادامه میدهند و میروند. البته در صورت پذيرش اين سخن، اينكه همه انسانها بدون هيچ محدوديتي به اين شهر وارد ميشوند يا خير، جاي بحث و بررسي دارد. حالا تصور کنیم که پس از مرگ میخوریم به نیستی، به پوچی، به سیاهی، به عدم، به فنا، به نابودی. کدام یک زیباتر است؟ اینکه پس از این زندگی دوباره شهری باشد و زندگی از نو جریان پیدا کند و یا اینکه نه! زندگی با مرگ متوقف شود و از حرکت باز ایستد و دریگر حرکت نکند و ساکن بماند و بگندد و تبخیر شود و به آسمان نیستی پر بکشد و از بین برود و جریان و جولان و سیلانش را از دست بدهد و منتهی بشود به پوچی و فنا و نیستی؟ و لاجرم ميشود حدس زد كه طبق اين نگرش ديگر هيچ فرقي بين انسانهاي خوب و بد وجود ندارد، چون پايان كار آدمهاي بد و آدمهاي خوب نيستي و نابودي است. کدام یک باشکوهتر و دل انگیزتز و زیباتر و دلرباتر و شاعرانهتر است؟ هستی یا نیستی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 آذر1388ساعت 12:10 توسط رضا لک زایی |
|
|
آنچه در پي ميآيد نطق پيش از دستور "نماينده محترم ايثارگران استان سيستان و بلوچستان" «جناب آقاي حبيب لكزايي» ميباشد كه روز چهارشنبه25/9/1388 در شهر مقدس قم، در اجلاس چهارم مجلس ايثارگران كشور ايراد شده است: السلام علیکم و رحمه الله و برکاته بسم الله الرحمن الرحیم خداوند متعال را شکرگزارم که توفیق حضور در این جمع ارزشمند را عنایت فرمود و درود می فرستم بر انبیا الهی، ائمه معصومین (ع)، شهدا، امام شهدا و مقام معظم رهبری. و از خدا میخواهم که به ما توفیق دهد تا شکرگزار نعمت جمهوری اسلامی، این یادگار گران قدر امام راحل عظیم الشأن باشیم. شکرگزاری واقعی در دفاع همه جانبه از این نظام مقدس، اطاعت از مقام عظمای ولایت، بصیرت و شناخت دشمن و تبری از دشمنان است. در اینجا ضمن اعلام برائت از توهین کنندگان به تمثال مبارک امام عزیز و محکومیت این اقدام موهن اعلام میکنم که تا ما زندهایم، اجازه نخواهیم داد، ارزشهای الهی در این سرزمین مورد اهانت قرار گیرد. اساساً رسالت جهانی اسلام حکم میکند تا هر مسلمانی، ضمن هوشیاری استانی و ملی، تحولات منطقهای و جهانی را نیز رصد نماید و ضمن شناخت حق و باطل، از موضع جبهه حق با جبهه باطل در تقابل و مبارزه باشد. امروز، یکی از صحنههای حساس این مبارزه در مناطق شرقی کشور عزیز ما، استان سیستان و بلوچستان، رقم خورده است. جایی که چندی پیش عوامل استکبار جهانی عزیزانی همچون سردار شوشتری و سردار محمدزاده و چهل و يك عزیز دیگر را به درجه رفیع شهادت رساندند. استانی که پیش از این حادثه، شاهد فجایع تروریستی دیگری نظیر انفجار مسجد علی بن ابیطالب (ع)، حادثه بلوار ثارالله زاهدان و فاجعه تروریستی تاسوکی بود. سروران ارجمند، استان سیستان و بلوچستان با شرایط جغرافیایی خاص، تلاش های ویژهای را نسبت به سایر استان ها در فرآیند فعالیتهای برنامهای میطلبد. این استان با مساحت 187502 کیلومتر مربع نزدیک به 5/11 درصد از مساحت کشور ایران اسلامی را به خود اختصاص داده است. جمعیت آن بر اساس آمار سال 1385 بیش از دو میلیون و چهارصد هزار نفر بوده، تعداد شهدای تحت پوشش بنیاد شهید و امور ایثارگران استان 1967 شهید و جانبازان 3963 نفر و آزادگان 569 نفر می باشد. سیستان و بلوچستان یکی از استانهای غنی کشور به لحاظ داشتههای، باستانی، صنایع دستی و گردشگری میباشد. مردم این دیار همانند سایر ملت غیور ایران در دفاع از کیان میهن اسلامی حضور مثمر ثمری را از خود به یادگار گذاشتهاند. شهدایی همچون «آیت الله شهيد سید محمد تقی حسینی طباطبایی» طلیعه دار مبارزه با رژیم پهلوی، «سردار شهید حاج قاسم میرحسینی» از فرماندهان دفاع مقدس و شهدای عشایر همچون «شهيد مولوی حسینبر» را تقدیم نظام اسلامی نموده است. با توجه به آنچه آمد، پیشنهادات زیر جهت خدمات بهتر به جامعه شاهد و ایثارگر تقدیم میگردد: 1. حمایت از تلاشهای مردمی در جهت ارتقاي گلزارهای شهدا به مراکز چند منظوره فعال فرهنگی و مذهبی. 2. افزایش برنامههای زیارتی و سیاحتی برای ایثارگران با توجه به محرومیت فرهنگی استان. 3. ایحاد یادمان شهدا در محل وقوع شهادت عزیزان در استان. 4. تدوین زندگینامه جامع شهدا و ایثارگران استان در جهت پراکندگی عطر شهادت و گسترش ارزشهای حوزه دفاع و جهاد. 5. ابلاغ و پیگیری نامگذاری اماکن فرهنگی، آموزشی، پژوهشی، ورزشی و غیره به نام شهدا. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آذر1388ساعت 22:18 توسط رضا لک زایی |
|
|
اول فكر ميكردم ببخشيد، خيلي خيلي ببخشيد، «تو» زني هستي، ... زني هستي ... خشكه مقدس و پروردۀ رنج. اما مهربان و دوست داشتني. بعد كه ازدواج كردي فهميدم خانهداري و همسرداريات هم خوب است.
چند روزي از ازدواجت نگذشته بود كه شنيدم كه همه ميگويند اگر علي نبود، كس ديگري لياقت همسري تو را نداشت، نه فقط در مدينه و يا در شبه جزيره، كه در تمام جهان.
به گوشم رسيده بود كه كارهاي خانه را تقسيم كردهايد؛ كارهاي بيرون از خانه براي مرد خانه و كارهاي درون خانه هم براي زن خانه؛ يعني تو. و تو چقدر خوشحال شده بودي وقتي از انجام كارهايي كه مربوط به مردان ميشد، خودت را معاف ميديدي.
البته ميدانم كه شوهرت همواره براي خانه هيزم تهيه ميكند و آب بر دوش ميكشد، حتي شنيدهام گاهي وقتها خانه را هم جارو ميزند.
با اين همه شوهرت گفته جاي بند مشك آب، كه تو به كرّات، به دوش گرفتهاي و از چاه و يا از چشمه به خانه آوردهاي روي بدنت مانده است. و دستاس هم به انگشتان و كف دستان تو تاول نشانده. لباسهايت هم از جارو زدن خانه پر از گرد و غبار شدهاند و با افروختن آتش زير ديگ غذا، از دود تغيير رنگ دادهاند. خوب اينها همه يعني حسابي براي خودت كدبانو بودهاي ديگر.
راستي! يادم رفت بگويم، وقتي پيامبر اين موضوع را فهميد به جاي خدمتكار به تو اذكاري هديه داد تا موقع خواب نجوا كني. اين اذكار به نام تو يادگار مانده است. زهرا هم تو را ناميدند چون وقتي در محراب به عبادت ميايستادي، چنان عاشقانه محو جمال و جلال محبوب ميشدي كه پاهايت ورم ميكرد، يك پارچه نور ميشدي و چنان ميتابيدي كه چشم فرشتگان خيرۀ نور تو ميشد.
آن وقت من تازه فهميدم كه تو علاوه بر خانهداري و شوهرداري، عارف كم نظيري هم هستي.
بيخود نبوده كه شوهرت علي گفته هرگاه به زهرا مينگريستم تمام طوفانهاي غم و ابرهاي سياه و تيرۀ غصه از منظرۀ وجودم رخت بر ميبست و جايش را به شادي نسيم بهاري و آرامش آسمان آبي ميداد.
ميفهميدم چشمه سار مهرباني از وجود تو ميجوشد، اما نه تا اين حد!
يادت هست آن شب كه «حسن» از سحر تا به صبح تو را تحت نظر گرفته بود، كه گوشۀ اتاق رو به قبله مشغول راز و نياز و نماز به درگاه بينياز بودي، و گوشهايش را تيز كرده بود تا بداند تو در مناجاتت با پروردگار چه زمزمه ميكني و با لطايف الحيل دريافته بود كه تو مشغول دعا براي همسايهگان و بستگان دور و نزديكي، سراپا گوش، منتظر مانده بود تا بشنود تو براي خودت چه دعا ميكني و وقتي كه تو بيآنكه براي خود از خدا چيزي خواسته باشي، پس از به جا آوردن سجدۀ شكر، سجادهات را جمع كرده بودي، حسنات دويده بود و خودش را در آغوشت انداخته بود و با زبان شيرين كودكانهاش پرسيده بود پس چرا براي خودت دعا نكردي مامان؟ و تو با لحني دلنشين به او گفته بودي: «پسرم! نور چشمم! ميوۀ دلم! اهل خانه بعد از همسايه، اول ديگران، سپس نزديكان!» و با اين كلام تو، انگار من تازه دريافتم كه مشكل ديگران، فقط مشكل ديگران نيست و اگر با دست نميتوان گره از مشكل ديگران گشود، با قلب و دل و زبان ميتوان برايشان دعا كرد.
راستي بچههايت را هم خيلي خوب تربيت كردهاي. شنيدهام اين تربيت تو در پيروزي پسرت «حسن» در جنگ خاموش و نرمي كه با معاويه داشت، خودش را خوب نشان داده است. حسنات اگر چه مثل شوهرت علي ـ كه سلام و درود خدا بر تو و او باد ـ تنها ماند، اما كاري كرد كه معاويه آن هم آشكارا پرده از انگيزههاي دروني و افكار تيره و پليدش برداشته بود.
خودت كه بهتر ميداني! معاويه تمام مفاد عهد و پيماني را كه با حسن امضا كرده بود، زير پا گذاشت. او در مسجد، روي منبر به صراحت خاطر نشان كرده بود كه هدف او به دست گرفتن قدرت است، و تصريح كرده بود كه هركس هر چقدر دلش ميخواهد نماز بخواند، روزه بگيرد، قرآن بخواند و به حج برود، اما به قدرت اعتراض نكند و در مقابل حكومت خليفۀ پيامبر! كه به روشني خورشيد، به جدايي دينانت از سياست فتوا داده، عصيا ن نكند. يعني خواسته بود، درست سر اسلام را كه همان سياست باشد، ببُرد و تن بيجان اسلام را به مسلمانان تحويل دهد.
آري حسنات در اين نبرد نامتقارن و نابرابر، كه سپاهيان خود او به معاويه نامه نوشته بودند كه حاضرند فرمانده و امامشان را دست بسته به او تحويل بدهند، خوب توانست تن مجروح و سر شكستۀ اسلام را تيمار كند و سياست الهي را بر سياست شيطاني پيروز كند.
آوازۀ «حسينات» كه همه جا پيچيده، مسلمان و مسيحي، مؤمن و ملحد، عاشق حسين تواند. خودم در فرانسه ديدم كه جوانان پاريسي در سرما ايستاده بودند و براي حسين تو اشك ميريختند و از آشنا شدن با حسين تو افتخار ميكردند و به خود ميباليدند.
از جوانان ايران هم خودت، بهتر و بيشتر از همه با خبري، آنها با ذكر حسين تو به استقبال شهادت ميروند. حتي آرزويشان اين است كه با لب تشنه جام شهادت را سر بكشند.
اجازه بده صادقانه يك اعتراف هم روي اين كاغذ سفيد كه به نوشتن وسوسهام ميكند بنويسم.
من فكر ميكردم فرزندان تو چون از خطا و اشتباه در تمامي سطوح گفتار و رفتار و پندار، مصون و معصوم هستند، اين قدر موفقاند و به قول معروف كارشان درست است.
اما وقتي به پارۀ تنت، «زينب» رسيدم، نتوانستم به خودم بگويم زينبات هم معصوم است و از اينكه او را سرمشق رندگيام قرار بدهم، طفره بروم. البته بعد از اينكه با كتاب مقدس، منظورم قرآن است، آشنا شدم، ديدم كه خداوند الگويي حتي برتر از تو، براي بشر معرفي كرده؛ پدرت را، فاطمه جان!
كمي بعد هم راجع به فرزندانت، سجاد، باقر، صادق، رضا، جواد، هادي، حسن و مهدي كه درود و سلام خداوند بر آنان باد، توانستم اطلاعات جسته و گريختهاي بدست بياورم. در اين ميان دريافتم چهار فرزندت در بقيع آرميدهاند و آفتاب سنگ مزارشان است و متوجه شدم كه آخرين فرزند تو الان زنده است، نه فقط اينكه زنده باشد، كه در ميان ما و با ما و شاهد و حاضر و ناظر بر اعمال ماست.
به هرحال من هرچه بيشتر راجع به زينبات فهميدم، چند برابر مات و مبهوت و متحير ميشدم، همين هم شد كه تصميم خودم را گرفتم.
از مدرسه كه برگشتم ديدم يك خانم كنار مادرم نشسته، از ظاهرش پيدا بود كه ايراني نيست. من مثل بچههاي خوب سلام دادم و كنار مادرم روي مبل نشستم. فهميدم آن خانم معلم زبان فرانسه است و قرار است به من فرانسه ياد بدهد. فرانسه كه ياد گرفتم، نوبت انگليسي بود. الان هم كه ديپلم گرفتهام پدر و مادرم اصرار دارند كه به يكي از دانشگاههاي امريكا يا اروپا براي ادامه تحصيل بروم.
اما من تصميمم را گرفته بودم و همان روز كه قرار بود به فرودگاه بروم، صبح زود، قبل از طلوع خورشيد، به جاي رفتن به مهد حقوق اروپا و جهان، يعني فرانسه، عزمم را جزم كردم تا از حق و حقوق خودم دفاع كنم، رفتم اهواز. دورۀ آموزشي را هم در اهواز گذراندم و بعد هم رفتم جبهه. شلمچه!
در جبهه آدمهايي راديدم كه مرا ياد تو، همسر و بچههايت ميانداختند، بعضي از دوستان خودم احساس ميكردند، تو مادرشان هستي، حتي تو را مادر صدا ميزدند. اوايل فكر ميكردم چون «سيّد» هستند تو را مادر صدا ميزنند؛ روي همين ذهنيت، من هم از اعماق وجود آرزو ميكردم اي كاش من هم سيد بودم تا ميتوانستم تو را مادر صدا بزنم؛ اما بعد ديدم كه نه! انگار اينجا تو مادر همه هستي، مادر همه! همانطور كه نميفهميدم چرا پدرت به تو «مادر» ميگفته، نميفهميدم كه چرا تو اينجا مادر همهاي «ام ابيها»
من هم خيلي دوست داشتم تو را مادر صدا بزنم. اما نميدانم چرا نميشد، حتي به خودم گفتم لااقل در وصيتنامهام به تو«مادر» ميگويم كه حال پدر و مادرم كه هر دو با من قهر كرده بودند، را بگيرم؛ اما وقتي ياد تو ميافتادم، اي تنديس مهر! اي عصارۀ عشق! اي آبشار آبي مهرباني! و اي مبارز و مجاهد نستوه، پشيمان ميشدم.
از وقتي تو را شناختم و عشق بسيجيها را به تو ديدم، و مطمئن شدم كه مزار تو پنهان است، دوست داشتم من هم گم نام و بينشان باشم. راستي چرا وصيت كرده بودي مراسم خاكسپاريات شبانه باشد؟ و مزارت پنهان بماند و كسي از محل دفن تو حتي سالها و قرنها، پس از رفتنت خبردار نشود؟
من پس از مطالعۀ خطبههاي حماسي و سياسي و عبادي تو، تازه دريافتم كه تو واقعاً سرور زنان و حتي مردان عالمي، البته به جز پدر و شوهرت!
اگر تو فقط در پدرداري! و يا فقط در همسرداري و يا فقط خانهداري و يا فقط فعاليت سياسي و يا فقط عبادت عارفانه و عاشقانه و يا فقط در تربيت فرزند، نمونه بودي براي خيره كردن چشم جهان كافي بود! حال آنكه آنچه چشم كمسو و ظاهربين ما از تو ديده تو را انساني كامل و بيبديل يافته است. كوثر رسول! سردار بيسلاح! فرماندۀ بيسپاه! رزمندۀ بي سپر و زره!
وقتي شهيد شدم، دوست داشتم بدنم هيچ وقت پيدا نشود، حدود ده سال هم مزارم مثل قبر تو مخفي بود. تا اينكه اين قدر پدر و مادرم كه من تنها فرزندانشان بودم، دعا كرده بودند تا عذر ما را خواستند و بعد هم خودم، خودم را به بچههاي تفحص نشان دادم و آنها هم مرا پيدا كردند.
باورشان نميشد كه بعد از گذشت ده سال، بدنم سالم مانده است، البته به جز پهلويم كه با تركش خمپاره دريده شده بود و قلب و قفسۀ سينهام كه با تير شكافته شده بود. اما با كمك تو، من فكر اينجايش را هم كرده بودم. در وصيت نامهام كه در جيب پيراهنم گذاشته بودم، وصيت كرده بودم كه روي قبرم اسمم را ننويسند، نه فقط اسم، كه اصلاً هيچي ننويسند، به جز يك جمله: «مشتي خاك در پيشگاه خداي متعال.»
وصيت دومم هم اين بود كه قبرم هيچ ارتفاعي، هرچند ناچيز از سطح زمين، نداشته باشد و صاف و هموار باشد. چون دوست دارشتم و دوست دارم قبرم شبيه قبر تو و جامهاي سرشار از غربت بقيع، كه فرزندانت و يا شايد خود تو در آن آرميدهاي، باشد.
تمام كساني را هم كه به نحوي مرا اذيت كرده بودند، بخشيده بودم؛ ميداني! من اصلاً كينهاي از كسي به دل نداشتم، تا نيازي به شست و شوي لكههاي تيره و كدر كينه با آب زلال بخشش لازم بيايد، من از تو ياد گرفته بودم كه براي ديگران دعا كنم، نه نفرين و براي ديگران از خداي خوبيها تمناي نيكي كنم نه انتقام، و همين به من جرأت ميداد كه به دوستان و نزديكانم وصيت كنم كه ملكوتي باشند، نه ملكي، عرشي باشند نه فرشي، آسماني باشند، نه زميني، زينبي باشند نه يزيدي. مادر! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 20:35 توسط رضا لک زایی |
|
|
وداع تلخ آیتالله جوادی آملی با امامت نماز جمعه در شهر مقدس قم، دوستداران اصیل انقلاب اسلامی را ناراحت و نگران کرده است. البته یک نظر دیگر هم مطرح است و آن اینکه با توجه به اینکه ایشان رساله عملیه منتشر نموده و در سلک مراجع معظم تقلید درآمده اند، لذا دیگر وجهی برای ماندن در تریبون نماز جمعه باقی نمانده و ایشان ترجیح داده اند تا در سنگری دیگر بیش از پیش در خدمت اسلام و مسلمین فعالیت نموده و قاطبه مومنین در جایگاهی دیگر از برکات ایشان استفاده نمایند. بر این اساس، در صورتی که ایشان به دلیل اول به چنین نتیجهای رسیده باشد، بدیهی است که برای یک جامعه چندان مطلوب نخواهد بود که متفکران و اندیشمندان خود را در کنار و حاشیه ببیند؛ متفکرانی که به ویژه قوام و توسعه مفاهیم و نظریه حکومت دینی مبتنی بر اصل ولایت فقیه، منوط به اجتهاد و پایمردی آنان است که دل در گرو دین خدا دارند. به نظر میرسد، رویکرد جاری حوزه سیاست ـ چه در سطوح بالا و کلان و چه در سطوح میانی ـ و بی توجهی به عالمان دین، در دراز مدت نه تنها سیاست، بلکه جامعه ایران را از پشتوانههای نظری تهی خواهد کرد و در نهایت امر، این جمهوری اسلامی و نظام برآمده از امام و خون شهداست که رو به زوال خواهد گذاشت و بدون شک در این مسأله، اصل نظام و ارکان آن یعنی مردم، ولایت فقیه و قانون اساسی اولویت دارد، وگرنه گردانندگان حوزه سیاست که چند صباحی میآیند و پس از پایان کار خود میروند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 آذر1388ساعت 13:15 توسط رضا لک زایی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:27 توسط رضا لک زایی |
|
|
سرپرست سپاه سلمان استان سیستان و بلوچستان اظهار داشت: سرداران شهید شوشتری و محمدزاده برای برقراری امنیت و وحدت به سیستان و بلوچستان آمده بودند . به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا در زاهدان، سردار حبیب لک زایی، سرپرست سپاه سلمان استان سیستان و بلوچستان، روز گذشته در مراسم گرامیداشت هفتمین روز شهادت، شهدای حادثه تروریستی پیشین شهرستان سرباز، گفت: گروهک تروریستی ریگی با جنایت اخیر در پیشین خیانت بزرگی به قوم تاریخمند بلوچ در این خطه از ایران اسلامی کرد و در این حادثه خون برادران شیعه و سنی در هم آمیخته شد. سرپرست سپاه سلمان استان سیستان و بلوچستان، بیان داشت: سرداران شهید شوشتری و محمدزاده برای برقراری امنیت و وحدت به سیستان و بلوچستان آمده بودند و این دو سردار شهید با حفظ کامل مسائل شرعی و معنوی، بهترین معیارها را در ارتباط با ریش سفیدان و بزرگان طوایف منطقه رعایت می کردند . وی، اظهار داشت: بسیاری از سران طوایف بلوچ بعد از حادثه تروریستی پیشین در تماس با فرماندهان سپاه استان آمادگی خود را برای گرفتن انتقام خون شهدا از جیره خواران استکبار جهانی اعلام کردند. سرپرست سپاه سلمان استان سیستان و بلوچستان، اعلام کرد: تا اربعین این شهداء به همت مسؤولان و طوایف مختلف، برگزاری مراسم ویژه عزاداری و زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدای وحدت در سراسر استان ادامه خواهد داشت . سردار لک زایی، افزود: مردم و سران و ریش سفیدان طوایف استان با برگزاری این مراسم نشان می دهند که راه سرداران شهید شوشتری و محمدزاده در تحکیم وحدت و توسعه و پیشرفت منطقه را ادامه خواهند داد . وی، تأکید کرد: این سرداران شهید در میادین مبارزه با دشمنان این مرز و بوم نیز همانند هشت سال دفاع مقدس برای عزت ، پیروزی انقلاب و اسلام از هیچ تلاشی دریغ نمی کردند. سرپرست سپاه سلمان استان سیستان و بلوچستان، گفت: مردم سلحشور و همیشه در صحنه استان نیز قدرشناس این خدمتگزاران خدوم بودند و با حضور گسترده خود در مراسم تشییع پیکر شهدا و مراسم گرامیداشت یاد و خاطره این عزیزان، دشمنان نظام اسلامی را مأیوس کردند . این مراسم با حضور حجت الاسلام و المسلمین عباسعلی سلیمانی، نماینده ولی فقیه در استان سیستان و بلوچستان و امام جمعه زاهدان، سردار محمد پاکپور، فرمانده نیروی مقاومت زمینی سپاه پاسداران، علی محمد آزاد استاندار، سران طوایف، قبایل، ریش سفیدان، معتمدان، مردم شیعه و سنی و خانواده شهداء در محل حسینیه شهیدان میرحسینی تیپ 110 سلمان سپاه سیستان و بلوچستان در زاهدان برگزار شد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 21:7 توسط رضا لک زایی |
|
|
چون در عملیات مرصاد، سردار شوشتری یكی از فرماندهانی بود كه در جمع و جور كردن این غائله نقش محوری و كلیدی ایفا كرد، امام به او و یكی دیگر از فرماندهان پیام داده بود كه اگر با توكل بر خدا، مانع پیشروی منافقین شوند، آنها را در عالم دیگر شفاعت خواهد كردو این به مثابه یك چك سفید امضا بود كه اكنون نقد شده، و یقیناً بركات این شفاعت، به روح پاك شهید شوشتری رسیده است.
نویسنده"خاك های نرم كوشك" به مناسبت شهادت سردار بزرگ جبهه ها نور علی شوشتری متنی را جهت انتشار در اختیار خبرگزاری ایرنا قرار داده است. سعید عاكف این دل نوشته را این چنین نگاشته است: "خبر شهادت سردار نورعلی شوشتری، جان كسانی را بیشتر و دردناكتر سوزاند كه او را بهتر میشناختند، و از سابقه خدمات او به اسلام و انقلاب، بیشتر باخبر بودند. یكشنبه، در اولین ساعات صبح، خبر شهادت مظلومانه او و جمعی از همراهانش - مخصوصاً یادگار ارزشمند دوران دفاع مقدس، سردار شهید محمدزاده - چنان روح و روانم را بههم ریخت كه تا ساعتها مثل افراد شوكزده، دست و دلم به هیچ كاری نرفت و سایه سنگینی از غم و اندوه، تمام وجودم را فرا گرفت. خاطرم هست آخرین بار سردار را در مراسم یادبودی كه برای بزرگداشت یكی از گوهرهای بسیار كمیاب دفاع مقدس، شهید سیدعلی حسینی، برگزار شده بود، دیدم. آخر جلسه، موقع بیرونرفتن از سالن یادواره، چند دقیقهای با او صحبت كردم و یادآور شدم كه؛ هنوز هیچكس موفق نشده بخش عمدهای از گنجینة عظیمی را كه او راجع به دفاع مقدس در سینه دارد، استخراج كند. همانجا فیالمجلس این قول را داد كه در این زمینه فرصتهایی را در اختیارم بگذارد تا بتوانم با او مصاحبه كنم، اما متأسفانه به خاطر مشغلة فوقالعادهای كه سردار داشت، پس از آن هیچوقت این فرصت پیش نیامد. آن شب، در آن یادواره، سردار شوشتری از مظلومیت سیدعلی حسینی چیزهایی گفت، و من هرگز فكر نمیكردم كه دیری نخواهد پایید كه دیگرانی درباره مظلومیت او داد سخن دردهند. وقتی خبر شهادت سردار به دست برخی از جرثومهها و نطفههای ناپاكِ استكبارِ ناپاكتر از خودشان را شنیدم، بیاختیار یاد شهید محمود كاوه افتادم؛در اوایل حضورش در كردستان، و در شهر سقز. وقتی فرمانده عملیات سپاه سقز شد، فوراً بیانیهای صادر كرد كه تا آن موقع در كردستان سابقه نداشت. دستور داد آن را به صورت اعلامیه، بر در و دیوار شهر بچسبانند. محمود خیلی محكم و قاطع به ضدانقلاب پلیدی كه از كاه وجودش، در چشم یك مشت مردم دردمند و بیچاره كرد، كوه ساخته بود، اولتیماتوم داده بود و گفته بود: از امشب اگر یك گلوله كلاش به طرف ما شلیك كنید، جوابتان را با گلوله آرپیجی میدهیم، اگر آرپیجی بزنید، جوابتان را با خمپاره میدهیم؛ اگر یك نفر از ما را بكشید، یك دسته از شما را به درك واصل میكنیم... خدا رحمت كند شهید مظلوم و غریب، ناصر ظریف را؛ میگفت محمود پای این بیانیه را با اسم و فامیل خودش امضا كرده بود. خیلیها او را از عواقب این كار ترساندند و از او خواستند لااقل اسم مستعار بنویسد، محمود ولی اصرارِ در اصرار داشت كه حتماً اسم و فامیل خودش پایین اعلامیه باشد. میگفت: اینها را باید شكست، باید خوارشان كرد،باید ابهت نداشتهشان را به باد فنا داد!... محمود كاوه و محمود كاوهها با چنین اقدامات جسورانهای ضدانقلاب را در كردستان به خاك سیاه نشاندند و آن خطه را از لوث وجودشان پاك كردند. هرگز از خاطر نمیبرم كه زمانی یكی از یادگاران ارزشمند دوران دفاع مقدس، طرحی را برای برقراری امنیت در سیستان و بلوچستان داد كه حاضر شد با خون خودش پای آن را امضا كند و به آقایان گفت اگر این طرح جواب نداد، من در كمال میل حاضرم كه مرا اعدام كنید! متأسفانه نمیدانم بنا به چه مصلحت یا مصالحی در نهایت امر، موافقت نشد با اجرای این طرح! آقایان مسؤول، برادران عزیز؛ ما تا كی باید در مناطقی مثل سیستان و بلوچستان هزینه بدهیم؟! و تا كی مردم دردمند و مظلوم چنین مناطقی نباید روی آسایش و امنیت را ببینند؟ باور بفرمایید در این مملكت، محمود كاوه زیاد است؛ محمود كاوههایی كه اگر به آنها میدان داده شود، بقایای استكبار پلید در چنین مناطقی را همچون تفالههایی به زبالهدانهای پست و حقیر خواهند ریخت؛ چون اینان حتی لایق زبالهدان تاریخ هم نیستند! بگذریم... بنده در فایلهای ذهنم، موارد فراوانی از رشادت و دلاوریهای سردار شهید نورعلی شوشتری سراغ دارم كه شاید اوج آنها در عملیات مرصاد به منصه ظهور رسیده باشد. در میان مستندات فراوانی كه از عملیات مرصاد در آرشیو انتشارات مُلك اعظم وجود دارد، نكته نابی سراغ دارم كه تا به حال هیچجا از آن سخن به میان نیاوردهام. قصد داشتم در زمان مقتضی این مطلب را در كتابی كه درباره همین عملیات در دست تدوین و نگارش داشتهام، بیان كنم، اما اكنون كه چنین فاجعه عظیمی برای كشور ما به وقوع پیوست و قلب رهبر عزیز را داغدار كرد، جا دارد تا به آن نكته ناب اشارتی داشته باشم و تقدیمش كنم به روح ملكوتی شهید شوشتری. خاطرم هست آقای غلامعلی اعتدالی كه در آن عملیات از نزدیك در جریان بعضی وقایع بود و با سردار شوشتری در ارتباط، میگفت: زمانی كه منافقین حمله مذبوحانه خود را به بخشی از مناطق غرب كشور آغاز كردند، در ساعاتی از این عملیات، عرصه به قدری بر نیروهای انقلاب تنگ شد، كه خبر آن به گوش شخص امام هم رسید و حضرت ایشان را نگران كرد. مخصوصا كه این ماجرا بعد از قبول كردن قطعنامه پیش آمده بود، و با توجه به آن مساله جام زهر، امام در اوج مظلومیت به سر می برد. چون در عملیات مرصاد، سردار شوشتری یكی از فرماندهانی بود كه در جمع و جور كردن این غائله نقش محوری و كلیدی ایفا كرد، امام به او و یكی دیگر از فرماندهان پیام داده بود كه اگر با توكل بر خدا، مانع پیشروی منافقین شوند، آنها را در عالم دیگر شفاعت خواهد كرد. و این به مثابه یك چك سفید امضا بود كه اكنون نقد شده، و یقیناً بركات این شفاعت، به روح پاك شهید شوشتری رسیده است. اگر قلمی كه اكنون در دست دارم و با آن مشغول نگارش این سطور هستم، عمق این فاجعه را درك میكرد، و اگر توان این را داشت كه اندوه عمیق نگارنده را به درستی درك كند، حتماً بر صفحات كاغذ خون میگریست! و چقدر عجیب و دردآور بود دیروز، وقتی كه فهمیدم صدا و سیمای محترم نه تنها برنامة درخور و شایستهای به مناسبت وقوع این فاجعه عظیم پخش نكرده، بلكه حتی حاضر نشده - لااقل برای ساعاتی - پخش برنامههای طنز خود را تعطیل كند؛ چقدر عجیب و دردآور است!! مسؤولین محترم عرصههای فرهنگی و غیرفرهنگی؛ قدر شوشتریهایی را كه هنوز بین ما هستند و در دنیای پست و حقیر ما دارند زندگی میكنند، بدانید. چقدر شایسته و بجا بود اگر برخی از آقایان مسؤول و فرمانده، به اهمیت گنجینههایی كه این عزیزان در سینه دارند، پی میبردند و به صورت فنی و كاملاً حرفهای برای استخراج آن اقدام میكردند، و اصلاً این كار را هم برای آنها به صورت یكی از وظایف سازمانیشان قرار میدادند." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 13:30 توسط رضا لک زایی |
|
|
پایگاه اطلاع رسانی دفتر رهبر انقلاب، پیام تسلیت ایشان به مناسبت شهادت جمعی از فرماندهان سپاه و مردم منطقه بلوچستان را منتشر کرد.
بسم الله الرحمن الرحيم جنايت تروريستهاي خونخوار در بلوچستان چهرهي اهريمني دشمنان امنيت و وحدت را كه از سوي سازمانهاي جاسوسي برخي دولتهاي استكباري حمايت ميشوند، بيش از پيش آشكار ساخت. به شهادت رساندن مؤمنان فداكاري همچون سردار شجاع و با اخلاص شهيد نورعلي شوشتري و ديگر فرماندهان آن بخش از كشور و دهها نفر از برادران شيعه و سنّي و فارس و بلوچ، جنايتي در حق ملت ايران و بخصوص منطقهي بلوچستان است كه اين انسانهاي شريف، همت خود را بر امنيت و آبادي آن نهاده و مخلصانه براي آن تلاش ميكردند. دشمنان بدانند كه اين ددمنشيها نخواهد توانست عزم راسخ ملت و مسئولان را در پيمودن راه عزت و افتخار كه همان راه اسلام و مبارزه با جنود شيطان است، سست كند و به وحدت و همدلي مذاهب و اقوام ايراني خدشه وارد سازد. مزدوران حقير و پليد استكبار نيز يقين داشته باشند كه دست قدرتمند نظام اسلامي در دفاع از امنيت آن منطقهي مظلوم و آن مردم وفادار، لحظهئي كوتاهي نخواهد كرد و متجاوزان به جان و مال و امنيت مردم را به سزاي اعمال خيانتكارانه خواهد رسانيد. اينجانب شهادت جان باختگان اين حادثه بويژه سرداران شهيد شوشتري و محمدزاده و ديگر پاسداران عزيز را به خانواده هاي محترم آنان تبريك و تسليت گفته، علوّ درجات آنان و شفاي عاجل آسيب ديدگان را از خداوند متعال مسألت مينمايم. سيّدعلي خامنهاي 27/مهر/1388 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 13:26 توسط رضا لک زایی |
|
|
در جريان تدارك همايش وحدت شيعه و سني جمعي از فرماندهان سپاه به مقام شهادت نائل شدند در این اقدام تروریستی انتحاری سردار نورعلی شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرمانده قرارگاه قدس، سردار محمدزاده فرمانده سپاه استان سیستان و بلوچستان، فرمانده سپاه ایرانشهر و فرمانده سپاه سرباز و فرمانده تیپ امیرالمومنین (ع) به شهادت رسیدند. سردار شوشتری جانشین فرمانده زمینی سپاه و برخی دیگر از فرماندهان سپاه در شهر سرباز استان سیستان و بلوچستان به مقام شهادت نائل شدند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 11:17 توسط رضا لک زایی |
|
|
صدرالمتألهين شيرازي كتابي دارد به نام شواهدالربوبيه كه در واقع چكيدۀ اسفار و به تعبير ديگر عصارۀ سيستم فلسفي او يعني حكمت متعاليه است. وي در اين كتاب به جاي فصل، از واژۀ مشهد استفاده كرده و در دل هر مشهد چند شاهد و در قلب هر شاهد چند اشراق و در آغوش برخي از اشراقها تذنيب عرشي را نشانده است. ملاصدرا در اشراق اول ِ شاهد اول ِ مشهد پنجم، در اثناي كلام، از اقسام انسانها سخن گفته است.
1. مدل پروانهاي
اين حكيم حكمت متعاليه معتقد است برخي انسانها همچون پروانه هستند. چرا پروانه؟ مگر پروانه چه ميكند؟ پروانه به گرد شمع ميگردد و به طواف شعلۀ برافروختۀ شمع ميپردازد، اما فقط به اين مقدار اكتفا نميكند و عاشقانه شعلۀ شمع را در برميگيرد، اما ميسوزد و ميگريزد. چند لحظهاي نگذشته كه پروانه با بالي نيم سوخته و تني مجروح، دوباره به سراغ شعلۀ شمع ميآيد و شعله را در آغوش ميگيرد، اين بار هم جامۀ تن و جان پروانه مجروح ميشود، اما پروانه دستبردار نيست و چندباره به آغوش شمع باز ميگردد، تا سرانجام هم آغوش با شعلۀ شمع ميسوزد و جان ميبازد و خاكستر ميشود. همشهري حافظ، ملاصدراي شيرازي مينويسد: «اگر پروانه داراي قدرت تخيل و حفظ صورت خيالي خويش ميبود، پس از احساس سوختن، دوباره خودش را به طرف شعلۀ افروخته سوق نميداد، چرا كه در نخستين مرتبۀ نزديك شدن به شعلۀ شمع، سوختن را احساس نموده بود.»
افرادي كه چندين بار از شخصي كه فكر ميكنند دوستشان است، ضربه خوردهاند، اما حاضر نيستند، در اين رابطه كه جز ضرر عايدشان نكرده، تجديد نظر كنند؛ يا بسياري از معتادان با اينكه ميدانند سيگار و يا مواد مخدر به آنها صدمات جبران ناپذيري وارد ميكند و باز هم حاضر نيستند، آن را ترك كنند، و افرادي كه خداوند بارها و بارها در قرآن به آنها گفته شیطان دشمن شماست؛ ولی فراموش میکنند و دوباره در دام شیطان میافتند، نمونهاي از «انسانهاي مدل پروانهاي» هستند.
انسانهايي كه فریب دستگاههای تبلیغاتی را میخورند نيز در همين دسته جا ميگيرند، چرا كه از حافظه خود کمک نمیگیرند و تجارب گذشته را حفظ نمیکنند و در واقع دچار نوعی فراموشی هستند و در یک فضای فکری و فرهنگی فقیرانه زندگی میکنند که خیلی راحت حافظهشان را از دست میدهند و این تجارب را در حافظه نگاه نمیدارند.
2. مدل پرندهاي
انسانهاي مدل دوم، انسانهاي پرندهاي هستند. پرندگان چه خصوصيتي دارند كه ملاصدرا برخي از انسانها را از لحاظ معرفتشناختي به آنها تشبيه كرده است؟ ملاصدرا ميگويد وقتي پرندهاي روي بامي نشست، و از آن بام به سبب ضربۀ سنگ يا چوب كودكي بازيگوش، زخمي و مجروح و رنجيده خاطر به هوا برخاست، اين تجربۀ تلخ را فراموش نميكند و ديگر به آن مكان كه در آنجا ضربه خورده بود باز نميگردد، چرا كه پرنده بر خلاف پروانه كه فاقد قدرت حافظه بود، قدرت حفظ تجربهاش را دارد.
شاعر هم در اين بيت دلش را به مرغي تشبيه كرده كه اگر به ضرب آزار، از بام قلب معشوقش برخاست، معلوم نيست، دوباره هم به سراغ او برود؛
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي ز بامي كه برخاست به مشكل نشيند
در اين مرحله انسان وقتي از جناح، باند، گروه و يا كشوري ضربه خورد، به قول معروف پشت دستش را داغ ميكند تا يادش بماند كه ديگر با آن شخص يا سازمان و يا حزب و جناح همكاري نكند، اگر هم از چيزي، جايي، كسي، سازماني و يا كشوري آسيب و صدمهاي نديد، نميداند كه نبايد اعتماد و اطمينان به خرج بدهد و بگريزد. كلام ملاصدرا در اين باب چنين است: «انسان مادام كه در اين مقام و منزلت است، ... نهايت حد او اين است كه از آن چيزي كه يك مرتبه از آن آزار و اذيت ديده فرار كند و تا زماني كه از چيزي متأذي و متأثر نشده، نميداند آن چيز از جمله مواردي است كه بايستي از آن فرار كند يا خير.» شايد بتوان حديث مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نميشود را هم در راستاي همين مدل تحليل كرد.
3. مدل اسبي
از نظر صدرالمتألهين در اين مرحله، انسان از لحاظ معرفتي علاوه بر احساس و خيال، داراي درجهاي بالاتر به نام «مرتبۀ موهومات» است، لذا در برابر تهديدات و خطرات واكنش نشان ميدهد.
مرحلۀ سوم، مرتبهاي است كه حيوان بدون اينكه مجروح شود و ضربه بخورد، خطر را تشخيص ميدهد و بلافاصله واكنش نشان ميدهد. اسب بدون اينكه از شير لطمهاي ديده باشد، همواره از شير هراس دارد و هر زمان كه با شير روبرو شود، ميگريزد و يا گوسفند همينكه گرگ را ميبيند، فرار ميكند، در حالي كه همين گوسفند از گاو، شتر و فيل كه بزرگتر و رعبانگيزتر از گرگ هستند، فرار نميكند.
انسانهايي كه در اين مرتبه از معرفت و شناخت قرار دارند، وقتي با خطري ربرو شوند، فوراً تشخيص ميدهند كه در معرض آسيب قرار گرفتهاند و براي گريز از خطر و تأمين امنيتشان تدبيري ميانديشند. دانشجويي كه در طول ترم درس نخوانده و شب امتحان تا صبح درس ميخواند تا از خطر مردودي و مشروطي بگريزد از اين دسته است. شاخصۀ انسان مدل سوم، مواجه شدن با خطر است و تا زماني كه با تهديد روبرو نشود، استراتژي وتدبيري براي مقابله با آن ندارد. بنابراين این افراد هم از حواس، هم از طبیعت، هم از تجارب تاریخی که دارند و هم از خود تاریخ عبرت میگیرند.
4. مدل انسان متداني
انسانهاي دنيايي، آسيبها و تهديداتي را درك ميكنند كه هنوز اتفاق نيفتاده و مربوط به آينده است. ويژگي انسان متداني اين است كه علاوه بر اينكه همچون انسانهاي مدل سوم تهديدات «حال» را درك ميكند، تهديدات «آينده» را هم تشخيص ميدهد.
تمامي كارشناسان، تئوريسينها و استراتژيستها در اين مدل قرار ميگيرند، چرا كه علاوه بر پيشبيني خطرات احتمالي آينده، براي حل آنها چاره انديشي هم ميكنند.
تمامي كارشناسان، تئوريسينها و استراتژيستها در اين گروه قرار ميگيرند، چرا كه براي خطرات احتمالي آينده، چارهانديشي ميكنند و تفكرات راهبردي دارند. مثلاً بررسي مي كنند و ميگويند نفت و گاز كشور، روزي تمام ميشود، لذا بايد از انرژي جايگزين استفاده كنيم، آن انرژي جايگزين هم به عنوان نمونه ميتواند انرژي هستهاي باشد. يا مثلاً اگر سيل، زلزله و يا جنگي اتفاق افتاد، چه بايد كرد.
در اين مرحله كارشناسان و متخصصان قبل از اينكه تهديد عملي شود، خود را براي حل، رفع و دفع و مديريت آن بحران آماده ميكنند و حتي سعي ميكنند تهديد را به فرصت تبديل كنند. عمروعاص و معاويه را هم ميتوانيم در اين دسته قرار بدهيم، آنها خطرات اين دنيا ميفهميدند. عمروعاص «به هرآبروريزي» كه بود توانست زنده بماند و با مشاوره دادن به معاويه و با متوسل شدن به هر ابزار و «به هر قيمتي» كه بود، توانستند حكومت را از امام علي و امام حسن عليهما السلام، كه مانع جدي آنها بودند سلب كنند، و به قدرت و ثروت برسند.
5. مدل انسان متعالي
مدل پنجم، انسانهايي هستند كه علاوه بر اينكه براي مديريت تهديدات دنيايي برنامه دارند و آنها را پيشبيني ميكنند و سعي دارند آنها را كنترل و مهار كنند، خطرات و تهديدات دنيايي دورتر، بزرگتر و پايندهتر را هم تشخيص ميدهند و براي آنجا هم چارهانديشي ميكنند.
براي انسان مدل پنجم، رسيدن به قدرت و ثروت «به هر قيمتي» مطرح نيست و يا نفس كشيدن در اين به دنيا با هر شرايطي مهم نيست، بلكه بر عكس، ارزش حكومت از منظر انسان مدل پنجم، از كفش كهنه و آب بيني بزغاله و استخوان خوك در دست جزامي كمتر است و نفس نكشيدن در اين دنيا رستگاري بزرگ؛ مگر به يك شرط! و آن شرط اين است كه كسب قدرت و ثروت و نفس كشيدن او در اين دنيا، در راستاي تقرب به وجودي متعالي يعني خداوند تبارك و تعالي و آباد نمودن آن دنياي ناديدني و رفع خطر بس عظيم و غير قابل توصيف باشد.
اگر امام حسن عليهالسلام در برابر معاويه دست به قبضۀ شمشير ميبرد، به خاطر آن است كه ميبيند، علاوه بر اين دنياي فاني، زندگي آحاد جامعه در دنياي باقي و ابدي هم مورد تهديد و تخريب قرار گرفته است، نه اينكه هدف ايشان كسب قدرت و ثروت و حاكميت باشد.
البته در اين ديدگاه هم سهم دنيا لحاظ مي شود و هم سهم عقبي، و هيچيك كنار گذاشته نميشود و عادلانه و منصفانه و عاشقانه و دلسوزانه هم به معاش انسانها توجه ميشود و هم به معاد آنها.
انساني متعالي چون حسن ابن علي معتقد است كه سياست اين است كه حقوق خدا و زندگان و مردگان در آن رعايت شود. حق خدا اين است كه فرائضي كه خواسته انجام شود و از گناهاني كه نهي كرده دوري شود. حق مردم اين است كه وظائف خود را نسبت به برادران ديني خود انجام دهي و از خدمت به مردم بازنماني و همچنانكه زمامدار با تو به درستي رفتار ميكند تو نيز به درستي و خالصانه برايش عمل كن و هرگاه از راه راست منحرف شد، در برابر او ايستادگي كن و بر سرش فرياد برآور. حق مردگان اين است: از خوبيهاي آنان سخن بگو و از كارهاي بدشان چشم بپوش، زيرا آنها نيز پروردگاري دارند كه به حسابشان رسيدگي خواهد فرمود، حال آنكه از منظر انسان متداني سياست به معناي حيلهگيري و رسيدن به قدرت و ثروت است، ضمن آنكه در اين دستگاه حق معنا و مفهوم ندارد، و كاملاًً مغفول واقع ميشود؛ اينجاست كه دو سيستم تشكيل ميشود، انسانهاي اين دنيايي و انسانهاي آن دنيايي اين دنيايي.
امام حسن عليهالسلام همچون مادر، پدربزگ، پدر، برادر و خواهرش انساني است از مدل پنجم. وقتي مجبور به پذيرش صلح ميشود و صلح تنها راه او براي متمايز كردن و شناساندن انسان مدل چهارم از انسان مدل پنجم است همينكار را ميكند و براي هميشۀ تاريخ اعلام مي كند معاويه و كساني كه همچون معاويه ميانديشند، شاخصۀ بارزشان «كسب قدرت و ثروت، به هر قيمتي» است، حتي استفادۀ ابزاري از دين و اعلام آن بر منبر، چرا كه عقل محاسبهگر اينان فقط تا تهديدات اين دنياي مادي قد ميدهد.
در منطق امام حسن عليهالسلام كار نيك را پيش از مطرح كردن درخواست نيازمند بايد برآروده ساخت، تا آن احسان به قيمت آبروي آن سائل تمام نشود، در حالي كه در منطق انسانهاي مدل چهارم، بايد در صورتي به نيازمند كمك كرد كه سودي براي دنياي مادي داشته باشد و الا هيچ دليلي براي دستگيري از نيازمند، حتي وقتي او دست نياز دراز كند، وجود ندارد.
الگوي مدل پنجم انسانيت، دو بار تمام اموال و سه مرتبه نيمي از دارايياش را در راه خدا بخشيد. وي هيچگاه در پاسخ نيازمندي نه نگفت. هر گاه كريم آل طاها، باغ و بستاني را از كسي ميخريد و سپس پيش ميآمد كه فروشندهاش به فقر و تنگ دستي مبتلا شود، حسن، كه درود خدا بر او باد، باغ را با پولش به وي برميگرداند، كاري كه شايد انسان متداني هرگز فكر انجام دادنش را هم نكند.
سبط اكبر كه بيست بار، با پاي پياده از مدينه رهسپار مكه شده، دعوت فقرا و حتي بچهها را ميپذيرفت و به خاطر خدا به آنها محبت ميكرد. او كريم بود. انسانهاي متداني با انسانهاي متعالي قابل مقايسه نيستند، چنانكه دانايان با نادانان مساوي و يكسان نيستند.
نقل است كه پس از صلح، روزي معاويه به امام حسن گفت كه من از تو بهترم، چرا كه مردم تو را ترك گفته و اطراف من جمع شدهاند.
شايد از منظر انسانهاي متداني اين استدلال درست باشد، چرا كه هم قدرت و ثروت و حكومت دارند و هم محبوبيت و اقبال عمومي؛ اما انسان متعالي و الگوي بارز مدل پجم انسانيت، امام حسن عليهالسلام، به معاويه گفت كساني كه اطراف تو گرد آمدهاند يا با علاقه به سويت آمدهاند يا با بيميلي. آنانكه مطيع تواند، نافرمان خدايند و آنانكه با ميلي و از سر اجبار از تو اطاعت ميكنند، معذورند. معاويه! من هرگز نميگويم از تو بهترم، چرا كه در تو اصلاً خوبي نيست تا من از تو خوبتر باشم ... .
سخن امام حاوي اين نكته است كه نبايد دنياي محدود مادي را ملاك موفقيت و شكست بدانيم، بلكه ملاك سعادت و شقاوت، سرنوشت انسان در دنياي جاويد و ابدي نامحدود است. امروز تولد چنين انساني است و ما ولادت چنين امام بزرگواري را جشن ميگيريم كه واقعاً هم جاي جشن گرفتن و شادي كردن هم دارد.
اميد آنكه پيروان خوب و صادقي براي امام خوبيها باشيم، امامي كه در قلۀ تمامي ارزشهاي الهي و متعالي است.
..................... منابع تحقيق:
1ـ قرآن كريم.
2ـ نهج البلاغه.
3ـ ترجمه و شرح شواهد الربوبيه، صدرالمتألهين شيرازي، ترجمۀ جواد مصلح، تهران: سروش، 1385.
4ـ پیشوایان هدایت؛جلد چهارم، سبط اكبر؛ حضرت امام حسن مجتبي عليهالسلام، سید منظر حکیم و عدی غریباوی، ترجمه عباس جلالی، قم: مجمع جهانی اهل بیت عليهمالسلام، 1385.
5ـ نهج الفصاحه (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلوات الله عليه و آله)، به كوشش ابو القاسم پاينده، تهران: دنياى دانش، 1382.
6ـ مصاحبۀ زينب، زن، سياست، نجف لكزايي. http://www.lakzaee.ir |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 10:43 توسط رضا لک زایی |
|
پنج شبکه امارات علیه تشیع برنامه دارند«حجتالاسلام والمسلمین سید مختار حسینی» یک روحانی ایرانی فعال در عرصه تبلیغ است. وی که سابقه حضور در پاکستان و لبنان را داشته و محضر حضرت امام خمینی(ره) را نیز در عراق درک کرده است در دبی به امامت جماعت و ارشاد و تبلیغ اشتغال داشت. وی که به زبانهای انگلیسی، عربی و اردو نیز مسلط است کتابها و مقالاتی را با موضوعات اسلامی به زبانهای مختلف هم تألیف کرده است. در بهمنماه سال گذشته این خبر در رسانهها منتشر شد که دولت امارات از تمدید ویزای وی و نیز «حجتالاسلام والمسلمین کشمیری» نماینده آیتالله سیستانی خودداری کرده، در واقع در پی اخراج آنهاست. این خبر بالاخره به وقوع پیوست و جمعیت پرتعداد پیروان مذهب اهلبیت (ع) در این کشور از خدمات و ارشادات آنها محروم شدند. آنچه در پی میآید گفتگوی خبرگزاری ابنا با این روحانی فعال شیعه است: ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 16:26 توسط رضا لک زایی |
|
|
به دنبال تأسیس مجلس اعلای شیعه؛ وضعیت شیعیان نیجریه در گفتگو با اندیشمند نوشیعهی نیجریهایوی اهل نیجریه است و از هفده سالگي به تدريس فقه، عقاید، اخلاق و تاریخ اشتغال داشته است. او تا كنون سیزده كتاب در موضوعات مختلف اعتقادي، فقهي و اخلاقي تأليف كرده و هفده كتاب را هم به «هوسا» كه زبان هشتاد ميليون نفر در دنياست، ترجمه كرده، حافظ محمد، چندي پيش مالكي مذهب بود، كه موفق شد، به مذهب اهل بيت مشرف شود. او الان فوق لیسانس فلسفه گرفته و به مطالعۀ عرفان، فقه، اصول و تحقيق، تأليف و ترجمه مشغول است. آنچه ميخوانيد گزارشی از اوضاع و احوال شیعیان نیجریه از زبان وی است.
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 15:59 توسط رضا لک زایی |
|
|
نوشیعهای از ساحل عاج: شیعه شدم، چون خودم را در برابر عقلم مسؤول میدانستم
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 15:51 توسط رضا لک زایی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 15:0 توسط رضا لک زایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
مقاله یار و هجر خبر و نظر خدا شناسی میهمان غایت شناسی حکمت متعالیه خاطرات و یادداشت ها |
|
RSS
|